تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
آنقدر منتظرم در ره عشق ...................که اگر زود بیایی دیر است ......یا مهدی
شنبه هفتم آذر 1388
دولت عشق ...  
اي پيك رازدان خبر يار مـــا بگو                       احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

        

ما محرمان خلوت انسيم غم مخور                    با يار آشنــا ســـخن آشـــــــنا بگو

             

بر هم چو ميزد آن سر زلفين مشك بار           با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو

               

گر ديگرت بر آن سر دولت گذر بود                بعد از اداي خدمت و عرض دعا بگو

                 

هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير                 شاهانه ماجراي گــــــــناه گدا بگو

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
ق ا م ت . . . . . . . . ن ا ا س ت و ا ر . . . . ...  

به کجا چنین شتابان...

به کجا چنین خرابان ....

به کجا چنین سبکبال....

دگر باریست مرا اندوه تو و روزگارم بی تو و آشیانه ام بی سقف تو ...

غضه هایم تمامی ندارد .... دیگر نه ندایی و نه صدایی و نه فغانی....

به کدامین امید بیایم و بنویسم و بگریم ... به کدامین اندوه بیایم و بخراشم و بتراشم ....

به کدامین گناه بیایم و بستایم و بپرستم و نظاره کنم دوریت را ....

 

"بار اندوه مرا کس نتواند که کشد با خود

جز همان کس که مرا بار خودش ، عاشقش و بی سر و سامان خودش کرده و برفت..."

 

امروز روز دیگریست بی تو ... ماه دیگریست بی تو و سال دیگریست بی تو....

جز نفس های بی هدفم چه چیزی دارم که با آن لحظه هایم را شمارش کنم ؟؟؟ نگاهم کور ... دلم بی نور ... امیدم بی فروغ شده است ... به چه گوش دهم ؟؟؟ دیگر نه صدایی از تو می شنوم و نه نگاهی ازت میبینم....نه دستی که قامت را راست کند....

مگر این نیست که سرورم فرمود : "الانتظار اشد من الموت" ...پس چرا این همه انتظار ... چرا این همه غم ... چرا این همه دوری و رسوایی.... میخواهی سیاه تر شویم ؟؟؟؟ میخوای فنا تر شویم ؟؟؟ یا شاید میخواهی ما از یارانت نباشیم ؟؟؟؟؟

مگر این نیست که خدایمان گفت هر روز برایمان اشک میریزی ؟؟ مگر این نیست که میایی و دنیا گلستان می کنی....

شرمنده ام ...گریان تر از همیشه ...خودت بیا و قامتم راست کن که دیگر قامتم استوار نیست ....

قاصد سحــــر

 

شنبه چهاردهم شهریور 1388
" وقت داري دعاي ندبه ؟ فعلا نه، درس دارم مگر نمي بيني " ...  
مثل برگي که مي رود روزي از حضور درخت مي ترسم
از عبور دقيقه ها امشب در نبود تو سخت مي ترسم
 
از غم و درد و سوز آه تو از سقوط من از نگاه تو
مثل افسانه اي که مي ترسد از سياهي بخت مي ترسم
 
زير باران گلايه مي کردم از خودم از برادرم آقا
از هماني که بعد از اين قصه دل به غير تو بست مي ترسم
 
" وقت داري دعاي ندبه ؟ فعلا نه، درس دارم مگر نمي بيني "
 از خيالي که در شب غيبت مي شود تخت تخت مي ترسم
جمعه شانزدهم مرداد 1388
ثانیه ...  

من در برزخ افکارم زندانی شده ام
زندگی مثنوی تلخی سروده است
و دلتنگی هایم به ناکجاآباد دنیا رسیده اند
میدانی خودت ...
توانش را ندارم
ایمانم سست تر از گلبرگ شقایقهاست
روحم در بیگاری آرزوهایش غوطه ور شده
و اعتقاداتم در تلاطم سیلابهای زمین گرفتارند
برایم دعا کن ...
دعا ...
من ضعیف تر از شبنم زلال ابرهای بهاریم
آوار ناامیدی غزلهای شب سخت خموده ام کرده
و صورت زیبای لحظه ها رنگ باخته است
برایم دعا کن ...
آرمانهای جوانی ام رخت بسته اند
و مهربانی ثانیه هایم فراموش شده اند
تنهایی لبریز شده
سکوت به انتها رسیده
و اندوه تکثیر یافته است
برایم دعا کن ...
دعاگوی لحظه لحظه های زمین
نجواگر سطر سطر آیه های آسمانی
صاحب رویای خیس جمعه های غریب
برایم دعا کن ...
دعا ...
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
نگرانم ...  
/* /*]]>*/ نگرانم ، بغض آلودم ، غمگین و دهشناکم ؛ قصه ی پاییز بی بهار تمامی ندارد ، این داستان شور و شعف زمستانیم را برای ملاقات با بهار روح بخش از من گرفته است و حسرت اسفند بی پایان را بر دلم رویانده است .هر روز پیشانیم را به چروک هایی وا می دارم که در طلوع خورشید از اشعه ی نورانی آفتاب مژه بر مژه هایم می آورد و سوی نگاهم را تنگ ولی بلند می کند . آه خورشید من ؛ وسعت زمین برای جذب نور تو ناچیز شده است ، جای پایت را اکنون غربت و فاصله فرا گرفته است و نور ضیائت را سایه های بی لطف. کجایی، تا کی ، تا کجا تنهایمان می گذاری ؟؟؟خسته ایم و امیدوار . پناهمان ده، شادیمان ده ، آوارگی مان را سقفی باش. کجایی تا ملاقاتت کنیم و ببینی که چگونه پرده گشایی می کنیم و می تازیم . کجایی تا ببینی چگونه منطقمان شهوت دنیا پرستی و مال خواهی شده است . برس به دادمان . بیا و شب تار بیرون ران . مهدیا