دگر باریست مرا اندوه تو و روزگارم بی تو
و آشیانه ام بی سقف تو ...
غضه هایم
تمامی ندارد .... دیگر
نه ندایی و نه صدایی و نه فغانی....
به کدامین امیدبیایم و
بنویسم و بگریم ... به کدامین اندوه بیایم و
بخراشم و بتراشم ....
به کدامین گناه بیایم و بستایم و بپرستم و نظاره کنم دوریت را ....
"بار
اندوه مرا کس نتواند که کشد با خود
جز همان
کس که مرا بار خودش ، عاشقش و بی سر و سامان خودش کرده و برفت..."
امروز روز دیگریست بی تو
... ماه دیگریست بی
تو و سال دیگریست بی تو....
جز نفس
های بی هدفم چه چیزی دارم که با آن لحظه هایم را شمارش کنم ؟؟؟ نگاهم
کور ... دلم بی نور ... امیدم بی فروغ شده است ... به چه گوش دهم ؟؟؟ دیگر نه صدایی از تو
می شنوم و نه نگاهی ازت میبینم....نه دستی که
قامت را راست کند....
مگر این نیست که سرورم فرمود : "الانتظار
اشد من الموت" ...پس چرا این همه انتظار
... چرا این همه غم ... چرا این همه دوری و رسوایی.... میخواهی سیاه تر شویم ؟؟؟؟ میخوای فنا تر شویم ؟؟؟ یا شاید میخواهی
ما از یارانت نباشیم ؟؟؟؟؟
مگر این
نیست که خدایمان گفت هر روز برایمان اشک میریزی ؟؟ مگر این نیست که میایی و دنیا گلستان می
کنی....
شرمنده ام ...گریان تر
از همیشه ...خودت بیا و قامتم راست کن که دیگر قامتم استوار نیست ....
/*
/*]]>*/
نگرانم ، بغض آلودم ، غمگین و دهشناکم
؛ قصه ی پاییز بی بهار تمامی
ندارد ، این داستان شور و شعف زمستانیم را برای ملاقات با بهار روح بخش
از من گرفته است و حسرت اسفند بی پایان
را بر دلم رویانده است .هر روز پیشانیم را به چروک هایی وا می دارم که در طلوع
خورشید از اشعه ی نورانی آفتاب مژه بر مژه هایم می آورد و سوی
نگاهم را تنگ ولی بلند می کند .
آه خورشید من
؛ وسعت زمین برای جذب نور تو ناچیز شده است ، جای پایت را اکنون غربت و فاصله فرا
گرفته است و نور ضیائت را سایه های بی لطف.
کجایی، تا کی ، تا کجا تنهایمان
می گذاری ؟؟؟خسته ایم و امیدوار . پناهمان ده، شادیمان ده ، آوارگی مان را سقفی باش.
کجایی تا ملاقاتت کنیم و ببینی که چگونه پرده گشایی می کنیم
و می تازیم . کجایی تا ببینی چگونه منطقمان شهوت دنیا پرستی و مال خواهی شده است .
برس
به دادمان .
بیا و شب تار بیرون ران . مهدیا